تبليغاتX
!...:::X.T.A.Z.I:::...!



!...:::X.T.A.Z.I:::...!

مگه تو قسم نخوردی منو تنها نزاری روبه روم نشستی اما از غریبه کم نزاشتی







تـ و ضـ یـ حـ ا ت


به من میگن اسمت مجتبی هست ولی بروبچ نت میگن اکستازی نمیدونم شما چی میگین هرچی میخواین بگین. 19 سالمه . بچهه شمال هستم از اون بچه های جوادی آبادم بابا شوخی کردم بچه بابل هستم . این وبلاگ هم فقط ماله خودمه کسی هم تو کارش دخیل نیست.یه چیز دیگه من از این قرتی بازیا خوشم نمیاد (تریپ عشق و عاشقی ) به همین علت تو این وب از این چیزا خبری نیست. جدیدن از آهنگ های رپ خوشم امده اونم امزیپر آهنگ ×فرق آدماش× خیلی خداهه

 

  ا مـ کـ ا نـ ا ت 
صفحه ی اول
پست الکترونیک

     آ ر شـ یـ و    
آذر 1386
بهمن 1385
آذر 1385
تیر 1385
خرداد 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مرداد 1384

  لـ یـ نـ ک هـ ا  
آسمونی
قلب یخی
شهر سبز
آی کیس یو
گلدکئیست امیرلا
بوتر تم
رزناز
بست بوتر
وبلاگ خوشگل و شاد
پاتوق
نیلوفرانه
مداد سفید
نغمه درد
دوست دخترانه
هاله
ستاره
شورشگر
ملکه عقابها
پانترا
چالوسی ها
سودی
آرزوو
فرناز

   قـ ا لـ ب    از   
نازنین
www.Naazanin.Com

  RSS 2.0  



اگر می توانستم  مجازاتت کنم

 

از تو میخواستم,به اندازه ی که تو را دوست دارم

 

مرا دوست داشته باشی

 


نویسنده: آسمونی
ساعت: 10:57
تاریخ:
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384

   


خسته ام ...
خسته ام از این هوای تاریک و بارانی
از این دلتنگی و درد و پریشانی

خسته ام از این قلبهای بی احساس
از این گونه های خیس و التماس

خسته ام از این روزهای تنهایی
از این بیهوده امیدها به نور و رهایی

خسته ام از این حرفهای بی پایان
از این قلب ناامید و همیشه نالان

خسته ام از این عشقهای پوشالی
از به ظاهر مردان پوچ و تو خالی

خسته ام از تیک تیک ساعت دیوار
از ناله های درد دل همیشه بیمار

خسته ام از این آدمک های زشت و بی قلب
از این دنیای بی رنگی و زمستون سرد

کاش میشد که آسمان را دوباره رنگ کنیم
خسته ام از این باغهای بی گل و بی رنگ و بی برگ

کاش میشد که دیگر حرفی برای گفتن نداشت
خسته ام از این شعرهای بی پایان و بی وزن


نویسنده: آسمونی
ساعت: 10:22
تاریخ:
شنبه بیست و چهارم دی 1384

   


می شود راه دلت را به دلم باز کنی
با من امشب غزل تازه تری ساز کنی
دیدگان من دلخسته به دیوار بماند
کاش غرور بشکنی و راز دل ابراز کنی
دلم از دست بشد از غم بی هم نفسی
کاشکی با دل من یک سفر اغاز کنی
کوچه های دل من باز به بن بست رسید
می شود راه دلت را به دلم باز کنی؟


نویسنده: آسمونی
ساعت: 11:28
تاریخ:
دوشنبه نوزدهم دی 1384

   


معشوقي از عاشقش پرسيد...من قشنگم؟ عاشق جواب داد ...نه . پرسيد ... دلش ميخواد با اون باشه؟ باز جواب داد ... نه . ....اگه ترکت کنم گريه ميکني؟ .... نه . معشوق با چشمان پر از اشک مي خواست عاشق رو ترک کنه که اون دست معشوق رو گرفت و گفت:

 تو قشنگ نيستي بلکه زيبايي ... من نميخوام با تو باشم من نياز دارم با تو باشم ... اگه بري گريه نمي کنم ... ميميرم


نویسنده: آسمونی
ساعت: 9:45
تاریخ:
یکشنبه یازدهم دی 1384

   


ای کاش اسمونی زودتر برگرده.ای کاش یک قاصدک پیامم رو میرسوند ماهشهر


نویسنده: آسمونی
ساعت: 12:14
تاریخ:
پنجشنبه هشتم دی 1384

   


قبر مرا نيم متر کمتر عميق کنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديکتر باشم. بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد. به پزشک قانوني بگوييد روح مرا کالبدشکافي کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک ‌کاري کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب کيدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسايي مرا لاي کفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد! مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند. روي تابوت و کفن من بنويسيد: اين عاقبت کسي است که زگهواره تا گور دانش بجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خکم کنيد! کساني که زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهيد. گواهينامه رانندگيم را به يک آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنيد تا همه به گريه بيفتند. از اينکه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم. به مرده شوي بگوييد مرا با چوبک بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم. چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي کنيد قبر مرا بزرگ بسازيد که جاي جسدم باشد merikhi


نویسنده: آسمونی
ساعت: 10:3
تاریخ:
پنجشنبه هشتم دی 1384

   


اگر موقه چیدن یک گل خارش رفت تو دستمون

                      دلیل نمی شه دیگه گلی نچینیم یا دیگه گلی رو بو نکنیم

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟

با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو  بهش گفتم به خاطر هيچكي

ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟

با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي

پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت:

به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است


نویسنده: آسمونی
ساعت: 11:23
تاریخ:
سه شنبه ششم دی 1384

   


گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم


گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی


نویسنده: آسمونی
ساعت: 11:2
تاریخ:
سه شنبه ششم دی 1384

   


 

با هزار و یک ترفند ...

شاخه گل مصنوعی را

در میان گلهای شاداب گلدانت ،

پنهان کردم .

و بر دفتر خاطراتم نوشتم :

تو را دوست خواهم داشت ،

تا زمانی که آخرین گل پژمره شود


نویسنده: آسمونی
ساعت: 10:38
تاریخ:
سه شنبه ششم دی 1384

   


سلام دوستان 

امیدوارم حال و اهوال همتون خوب باشه

الان که دارم این آپدیت رو میکنم ساعت۱۰.۴۹به وقت بابل هست

امدم از همتون خداحافضی کنم آخه تا دوهفته دیگه نیستم دارم میرم ماهشر (بندر پتروشیمی امام) من که نیستم تو این دوهفته  ولی مریخی عزیز  هست این وبلاگ رو میچرخونه من همتونو به خدا میسپارم تا آپدیتی دوباره . بابای

آسمونی


نویسنده: آسمونی
ساعت: 22:49
تاریخ:
دوشنبه پنجم دی 1384

   


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
 


نویسنده: آسمونی
ساعت: 9:57
تاریخ:
شنبه سوم دی 1384

   


هنگامي كه به تو مي انديشم ،‌ قلبم در سينه سنگيني مي كند ، نفسم حبس مي شود و در چشمهايم رطوبتي احساس مي كنم . آري تو را دوست دارم ، بيشتر از هر كس و هر چيز . آري تو همان زيباي من هستي و من همان عاشق ديوان‌ي تو ، بدون آنكه بخواهم دوستم داشته باشي ، تو را دوست دارم . بدون آنكه بخواهم


نویسنده: آسمونی
ساعت: 9:16
تاریخ:
شنبه سوم دی 1384