سلام
من امدم ولی این آخرین باره که میام . نمیخواستم بیام بنویسم دیگه، میخواستم بدون خداهافظی برم ولی تهه دلم رازی نبود ، آخه من چطوری میتونستم دوستانه خوبمو بدون خداهافظی تنها بزارم . ولی دیگه من ، من مجتبی همون آسمونی وبلاگ شما نمیتونه آپ کنه و باید بره .
من دیگه نیستم ولی مریخی هست و آپ میکنه اگه دیر دیر آپ کرد برین یقه انو بگرین .
خوب من از تمام دوستانی که تو این مدت کوتاه با من همراه بودن تشکر میکنم که همیشه به یادم بودین (مرسی از همتون) .
میدونین چیه وقتی رزنازدیگه نمیخواست وبلاگ بنویسه من رفتم براش کومنت گزاشتم ، گفتم مگه دیونه شدی میخوای این کار روو بکنی ، چرا میخوای دوستاتو تنها بزاری . هالا رزناز هتمن میاد میگه ، دیونه تو خدت چرا این کارو میکنی .
من دارم دیونه میشم ، خسته شدم .
همه اتفاقاتی که باعث شد که من دیگه نیام واسه آپ تو این دو بیت خلاصه شده :
خسته ام از این حرفهای بی پایان
از این قلب ناامید و همیشه نالان
خستم از این عشق های پوچ و خالی
به ظاهر مردان پوچ و تو خالی
من دیگه برم ،
خدا نگهدار همتون باشه .
ساعت: 22:7
تاریخ: سه شنبه چهارم بهمن 1384
