سلام
دوستان گل من خوبین من امدم باز
امدم یه سوال بپرسم ازتون میخوام هتمن جواب بدین. این سوال من خیلی برام مهمه لطف کنین جواب بدین
يه دختر و يه پسر خيلي همديگه رو ميخواستن و واقعا عاشق هم بودن اما بين اين دو نفر يه دره خيلي عميق بود كه مانع ميشد اين دو تا عاشق بهم برسن روزها همينطور ميگذشت واين دو نفر از دوري هم رنج ميبردن هيچ راهي هم بذهن هيچكس نميرسيد تا اينا رو بهم برسونه تا اينكه يه پير مرد مياد پيش دختره بهش ميگه من راهي رو بلدم كه ميتونم شما دو تا رو به وصال هم برسونم اما تو بايد قبلش به من بدي ومن با تو حالم رو كنم بعد نشونت ميدم دختره اول قبول نميكنه اما بالاخره بعد از مدتي بخاطر شدت عشقش تن به اين كار ميده پيرمرده هم پس از اينكه ترتيب دختره رو ميده از بيراهه اي كه فقط خودش ميدونسته اون رو به اون طرف پيش پسره ميبره .
دختره وقتي به عشقش ميرسه همه چي رو رو راست تعريف ميكنه وميگه كه بخاطر رسيدن به تو تن به اين ذلت دادم اما پسره دختر رو پس ميزنه و ميگه من ديگه باهات كاري ندارم
و ولش ميكنه
دختر هم تنها ميمونه وراه برگشت هم نداشته به ناچار تو همون محل زندگي ميكنه تا بعد از مدتي كه با يه پسر ديگه اشنا ميشه و كم كم عاشق هم ميشن واون موقع كه پسره تصميم ميگيره با هاش ازدواج كنه دختره تمام سر گذشتش رو با پير مرده و پسر اولي تعريف ميكنه
اما پسره ميگه من با حال تو كار دارم نه با گذشته ات براي من الان تو مهمه كه عاشق مني و با دختر ازدواج ميكنه.
حالا اگر ما كلآ 100 امتياز داشته باشيم و بخواييم بين اين چهار نفر 1- دختره ...2- پير مرده ......3- پسر اولي ....و 4- پسر اخري ...تقسيم كنيم به هر نفر از اين 100 امتيازي كه داري چند امتياز ميدي
مرسی
منتظر جواب هاتون هستم.
ساعت: 16:54
تاریخ: سه شنبه شانزدهم اسفند 1384

